ای دل چو نمیگردد در شرح زبان من
وان حرف نمیگنجد در صحن بیان من
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و ناگفتنی خود میپردازد. او از عدم توانایی زبان در بیان حقیقت درونی خود سخن میگوید و اشاره میکند که وجودش همچون مادی در حال گذر است و در پردهای از رازها و زیباییها محبوس است. شاعر به تمایل و عشق به معشوق خود اشاره میکند و میگوید که تمامی هستی او در عشق و مجذوبیت به این معشوق خلاصه شده است. او تصویرهایی از زیبایی و جاذبههای معشوق را به کار میبرد و از تلاش خود برای یافتن آن در دل و جانش میگوید. در نهایت، شمس تبریزی، به عنوان یک شخصیت والامقام و فراتر از زمان، به شعر خود حالتی معنوی میبخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل چو نمیگردد در شرح زبان من
وان حرف نمیگنجد در صحن بیان من
می گردد تن در کد بر جای زبان خود
در پرده آن مطرب کو زد ضربان من
هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی
هم جان و جهان حیران در جان و جهان من
از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد
وان لعل شده حیران در عزت کان من
ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی
چون در سر زلف او گشتهست مکان من
جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی
پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من
گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد
جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من
جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم
باقی قماشت کو ای دلق کشان من
شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر
و افزوده ز هر دوری از وی دوران من