ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
در این شعر، شاعر به نقد نفس و کبر دیگران میپردازد و به انسان میگوید که نباید به زعم خود برتری جویی کند. او به وضعیت رنجآور انسانهایی اشاره میکند که در عذاب هستند و در عین حال خود را بالا میدانند. شاعر خود را صوفی و آمر معروف معرفی میکند و میگوید که مانند زندانیان گرفتار است. او به کسانی که به بهانههای مختلف خود را توجیه میکنند، انتقاد میکند و از آنها میخواهد که از بندهای خود فرار کنند و به حقیقت دست یابند. در نهایت، با اشاره به شمس تبریزی، به مقام والای او اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری
مانند سر بریان گشته که منم خندان
من صوفی باصوفم من آمر معروفم
چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان
معذوری خود دیده در خویش ترنجیده
عذر دگران خواهد از باب هنرمندان
بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن
وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان
آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را
وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان
بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند
جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان