دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان
این شعر به بررسی مفهوم ذوق و عشق میپردازد و به مخاطب میگوید که ذوق، اساس هستی و وجود ماست. شاعر اشاره میکند که هر حس و عقل به یکدیگر وابسته هستند و این وابستگی به وجود آمدن روابط عمیق انسانی منجر میشود. او از اهمیت ذوقی صحبت میکند که از خلق و خالق ناشی میشود و به عمق وجود انسان مینشیند. همچنین به عشق و حالات انسانی در مواجهه با زیباییها و معانی زندگی اشاره میکند و بر پنهان بودن عمق وجود انسانها و تأثیر عشق بر زندگی آنها تأکید دارد. به طور کلی، شعر به جستجوی معنای عمیقتری از وجود و رابطههای انسانی اشاره دارد و خواننده را به تفکر درباره عشق و ذوق دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان
زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر
ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان
هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید
زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان
هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته
هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان
گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او
وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان
ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید
ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان
کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته
هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان
آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد
وز ذوق نمیگنجد در کون و مکان ای جان
پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم
هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان
پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم
احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان
گر روی ترش داری دانیم که طراری
ز احداث همیترسی وز مکر عوان ای جان
در کنج عزبخانه حوری چو دردانه
دور از لب بیگانه خفتهست ستان ای جان
صد عشق همیبازد صد شیوه همیسازد
آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان
بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی
کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان
چندان حیوان آن سو می خاید و می زاید
چون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان
خنبک زده هر ذره بر معجب بیبهره
کآب حیوان را کی داند حیوان ای جان
اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدی
در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان
خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خاید
تا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان