چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
در این شعر، شاعر به حسی اشاره دارد که بر اثر سیر تکاملی عارفانه به وی دست داده است، شاعر در مواجه با جذبه عشق ناشی از شهود عظمت هستی چنان زیر و زبر می گردد که تمام مبانی عقلی که سالیان سال تحصیل کرده بود زیر و زبر می گردد و جهانی نو برابرش پدیدار می گردد که به تمامی وی را متحیر و گیج می نماید. درست مانند تعبیر حافظ در آن مصرع که می گوید: عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. یا تعبیر عطار در منطق الطیر آنجا که میگوید: چون رسید اینجا سخن کوتاه شد، رهرو و رهبر برفت و راه شد (یعنی رهرو و رهبر و خود راه همگی در مواجهه با کمال مطلق محو گشتند)
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون