چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن
این شعر بیانگر نوعی تفکر عمیق درباره هویت و وجود انسان است. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویری زیبا به بررسی رابطه میان وجود مادی و معنوی میپردازد. او به ما یادآوری میکند که هرچند ما دارای وجود مادی هستیم، در حقیقت بخشی از حقیقت بزرگتری هستیم که به واسطهی وجود الهی شکل گرفته است. شاعر به تضاد میان شب و روز، زمین و آسمان، و جواهر و سنگ اشاره میکند تا نشان دهد که وجود مادی ما محدود و فاقد ارزش واقعی است. تنها در سایهی نور حق است که میتوان به حقیقت و ارزش واقعی دست یافت. همچنین به مفهوم فنا و بقا در موجودات و ارتباط آنها با حق اشاره میکند که در نهایت به از دست دادن خود و پیوستن به دنیای الهی میانجامد. در نهایت، شاعر به پوششهای معنوی و هویتی میپردازد که انسان بر خود میزند، تاکید میکند که برای درک معانی عمیق تر، باید از ظاهر بگذریم و به باطن توجه کنیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن
چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آید
نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن
چه باشد سنگ بیقیمت چو خورشید اندر او تابد
که از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن
چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشد
چو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن
یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حق
چو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن
منی دیگری داری که آن بحر است و این قطره
قراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن
منی حق شود پیدا منی ما فنا گردد
بسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن
گرفتم دامن جان را که پوشیدهست تشریفی
که آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن
قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمد
گر این اطلس همیخواهی پلاس حرص را برکن
اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بس
اگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن
چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثر
شعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن