آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
این شعر، بیانگر عواطف عمیق عاشقانه و روحانی شاعر است. او به عشق و وصال معشوق میاندیشد و به خاطر گناهانش از او طلب عفو میکند. شاعر بر اهمیت رضایت معشوق تأکید میکند و میگوید که بغیر از محبت او دل و عقل او قفل است. او از درد جدایی و عذاب فراق سخن میگوید و از معشوق درخواست میکند که به او زندگی بخشد. همچنین، او به زیباییهای این عشق اشاره میکند و تجربیات روحانی خود را در این مسیر ذکر میکند. در نهایت، شاعر به قدرت عشق و ارتباط عمیق خود با معشوق اشاره میکند و به او دعوت میکند که در دلش حضور یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل
نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان
سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من
زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان
بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل
بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان
از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل
بر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان
تافتن شعاع تو در سر روزن دلی
تبصره خرد بود هر دم اعتبار جان
از غم دوری لقا راه حبیب طی شود
در ره و منهج خدا هست خدای یار جان
گلبن روی غیبیان چون برسد بدیدهای
از گل سرخ پر شود بیچمنی کنار جان
لاف زدم که هست او همدم و یار غار من
یار منی تو بیگمان خیز بیا به غار جان
گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحان
آن دم پای دار شد دولت پایدار جان
باغ که بیتو سبز شد دی بدهد سزای او
جان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان
دانه نمود دام تو در نظر شکار دل
خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان
نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمش
شهره کند حدیث را بر همه شهریار جان