قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
این شعر درباره دل و احساسات عمیق شاعر است. شاعر از جدایی و رنجی که دلش تحمل میکند، به طور عاطفی سخن میگوید و بیان میکند که دلش در جستجوی معشوق و زیباییهای زندگی است. او به تضادهای درونی و بیرونی دلش اشاره دارد، از سرخوشی و شیدایی گرفته تا غم و ناراحتی. در این قطعه، دل به تصویر کشیده شده که در جستجوی معنای وجودی و آرامش است، و شاعر آرزو دارد که این مشکلات و چالشهای زبانی و احساسی او برطرف شوند. او میخواهد که این احساسات عمیق و دردناک از طریق کلمات بیان شود و به نوعی در تلاش برای درک و پذیرش این احساسات است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من بیسر و بیپا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر کُهِ قاف است کنون در پی عنقا دل من
طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من