عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
گفتم می می نخورم گفت برای دل من
شاعر در این غزل به عشق و حالاتی که بر دلش حاکم است، میپردازد. او بیان میکند که عشق معشوقش هم خوشایند و هم تلخ است، مانند طعم می که در ابتدا لذت بخش و سپس دردناک است. شاعر از حالاتی میگوید که عشق او را مست کرده و او همچون رستم دچار آسیب گشته است. شاعر همچنین از معشوق میخواهد که به او نزدیک شود و اظهار میدارد که بدون او پژمرده و افسرده شده است. او به معشوقش میگوید تنها اوست که میتواند حال او را درمان کند و در دلتنگیهایش تسکینی باشد. در نهایت، این عشق را به میوهای میداند که از شاخ و برگ درختان میبارید و نشانگر زیبایی و عمق احساسات اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
گفتم می می نخورم گفت برای دل من
داد می معرفتش با تو بگویم صفتش
تلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من
از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین
پیش دویدم که ببین کار و کیای دل من
گفت که ای سر خدا روی به هر کس منما
شکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من
گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود
چیست که آن پرده شود پیش صفای دل من
عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شود
کوه احد پاره شود آه چه جای دل من
شاد دمی کان شه من آید در خرگه من
باز گشاید به کرم بند قبای دل من
گوید که افسرده شدی بیمن و پژمرده شدی
پیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من
گویم کان لطف تو کو بنده خود را تو بجو
کیست که داند جز تو بند و گشای دل من
گوید نی تازه شوی بیحد و اندازه شوی
تازهتر از نرگس و گل پیش صبای دل من
گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنا
نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من
میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل او
روی چو زر اشک چو در هست گوای دل من