گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزون
بنوشت توقیعت خدا کالآخرون السابقون
در این شعر، عشق و دلدادگی به خدا و حقیقت الهی به تصویر کشیده شده است. شاعر به توصیف حالاتی میپردازد که عشق و ایمان میتواند در انسان ایجاد کند و از تجلیات الهی در عالم سخن میگوید. او به عشق به عنوان نیرویی برتر اشاره میکند که میتواند انسان را به عظمتها رهنمون سازد و از درد و خونریزیهای دنیوی مینگرد. همچنین، شاعر بر قدرت و عظمت عشق تأکید دارد و آن را برتر از همه چیز میداند. ادبیات شاعرانه و نمادین او بیانگر جستجوی روحانی انسان در مسیر عشق است. در نهایت، شمس تبریز به عنوان نمادی از عشق و معرفت در متن ذکر شده و تأثیر عمیق او بر دل و جان عاشق مطرح میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزون
بنوشت توقیعت خدا کالآخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او
سر کرده صورتهای او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده
در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان
شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون
گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد
نه چرخ صدقها زند تو منکری نک آزمون
بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق او
خود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون
تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جان
گرچه ز بیرون ذرهای صد آفتابی از درون
خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حق
مطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون
او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشته
سر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون
جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس او
طاسی که بهر سجدهاش شد طشت گردون سرنگون
ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارم
تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون