دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
این شعر به عشق و دلتنگی شاعر نسبت به محبوبش اشاره دارد. شاعر از محبوب خود میخواهد که او را ترک نکند و ابراز میکند که وجود او برایش همچون جان است. او میگوید که با دیدن محبوب، ایمان و دین او شکل میگیرد و بدون او، احساس ناامیدی و بیخود بودن دارد. شاعر با زبان تصویر به زیبایی محبوب، عشق و رابطه عمیق خود با او اشاره میکند و از او درخواست میکند که در زندگیاش بماند و او را از غم و دوری نجات دهد. شعر در نهایت به وحدت و نزدیکی بین عاشق و معشوق میپردازد و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند وجود فرد را متحول کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
چون میروی بیمن مرو ای جانِ جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعلهیِ تابانِ من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من وی رویِ تو ایمانِ من
بیپا و سر کردی مرا بیخوابوخور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسفِ کنعانِ من
از لطفِ تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهانشده در هستیِ پنهانِ من
گل جامهدر از دست تو ای چشمِ نرگس مستِ تو
ای شاخها آبستِ تو ای باغِ بیپایانِ من
یک لحظه داغم میکشی یک دم به باغم میکشی
پیشِ چراغم میکشی تا وا شود چشمانِ من
ای جانِ پیش از جانها وی کانِ پیش از کانها
ای آنِ پیش از آنها ای آنِ من ای آنِ من
منزلگهِ ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصلِ تو کیوانِ من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو ای بحرِ من عمانِ من
ای بویِ تو در آهِ من وی آهِ تو همراهِ من
بر بویِ شاهنشاهِ من شد رنگوبو حیرانِ من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا ای اصلِ چار ارکانِ من
ای شه صلاحالدینِ من رهدانِ من رهبینِ من
ای فارغ از تمکینِ من ای برتر از امکانِ من