چند گهی فاتحهخوانت کنم
از پس آن شاهِ جهانت کنم
در این شعر، شاعر به کسی میگوید که برای او فاتحهای میخواند و از او درخواست میکند تا با او همراه شود. او به شخص پیر میگوید که باوجود پیری و مشکلات، بیاید تا او را دوباره جوان کند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که نباید از درد و رنج خود نگران باشد، زیرا او میتواند جانش را به او بازگرداند. او به این موضوع میپردازد که چیزهایی که به نظر غیرممکن میرسند، ممکن است قابل بیان باشند و در نهایت میخواهد راهی برای به دست آوردن حقیقت و معرفت به او نشان دهد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی اگر همه مخالف باشند، او میتواند زمان را برای او روشن کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند گهی فاتحهخوانت کنم
از پس آن شاهِ جهانت کنم
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بگلر لشکرگه جانت کنم
آنچ محال است تصور، دهم
وجه محالیش بیانت کنم
ره دهمت تا به اصول اصول
راه چه باشد که چنانت کنم
گرچه کلیمی همه در اعتراض
کشف کنم، خضر زمانت کنم