شد ز غمت خانهٔ سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در این شعر، شاعر از غم و عشق خود سخن میگوید. دل او به خاطر دوری معشوق به شدت ناراحت و در جستجوی اوست. او هر جا که میرود، خاطرات و احساسات عشق را با خود دارد و دلش مثل دریا موج میزند. شاعر همچنین از انتظار و حسرتهایی که بر دلش نشسته است، حرف میزند و از ناتوانی خود در رسیدن به محبوب مینالد. در نهایت، او به تبریز و شمس دین نیز اشاره میکند و از دلتنگیهایش میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد ز غمت خانهٔ سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زُهرهرخِ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد!
دوش چه گفته است کسی با دلم؟
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب میدَرَد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
اه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم