آمد سرمست سحر دلبرم
بیخود و بنشست به مجلس برم
شاعر به وصف حال خوشی میپردازد که پیدا کرده است. او در یک مجلس سرمست از عشق دلبرش مینشیند و به وصف زیبایی و مقام خود در مقایسه با دیگران میپردازد. او میگوید که اگرچه در ظاهر پایینتر نشسته است، اما حقیقاً از دیگران برتر است. شاعر خود را به عنوان کسی معرفی میکند که با وجود لاغری جسمی، غنی از احساس و معانی عمیق است. او همچنین به صراحت بیان میکند که در احساسات و درونیاتش بسیار ارزشمندتر از آنچه در ظاهر دیده میشود، میباشد. شاعر با معانی عمیق و تصویری از بودن خود در دنیا بر این نکته تأکید میکند که عشق و آرامش در دلش جایی ویژه دارد و از غم و اندوه به دور است. در نهایت، او به عظمت روح و احساساتش اشاره میکند که فراتر از تمام مشکلات زندگی است و به دنبال تعمیق در درک و تجربه زندگی میباشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد سرمست سحر دلبرم
بیخود و بنشست به مجلس برم
گرم شد و عربده آغاز کرد
گفت که تو نقشی و من آزرم
تو به دو پر می پری و من به صد
تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم
گرچه فروتر بنشستم ز لطف
من ز حریفان به دو سر برترم
یک قدحم بیست چو جام شماست
تا همه دانند که من دیگرم
ساغر من تا لب و باقی به نیم
جان و دلم زفت و به تن لاغرم
صورت من ناید در چشم سر
زان که از این سر نیم و زان سرم
من پنهان در دل و دل هم نهان
زانک در این هر دو صدف گوهرم
گر قدحی بیشتر از من خوری
من دو سبو بیشتر از تو خورم
گر به دو صد کوه چو بز بردوی
من که و بز را دو شکم بردرم
چون بدوم مه نبود همتکم
چون بجهم چرخ بود چنبرم
چون ببرم دست به سوی سلاح
دشنه خورشید بود خنجرم
خشک نماید بر تو این غزل
چون نشدی تر ز نم کوثرم
کور نهام لیک مرا کیمیاست
این درم قلب از آن می خرم
جزو و کلم یار مرا درخور است
نی خوردم غم و نه من غم خورم