چند قبا بر قد دل دوختم
چند چراغ خرد افروختم
شاعر در این شعر به بیان تجربیات و احساسات خود پرداخته است. او از تلاشهایش برای عشق و روشنی در زندگی سخن میگوید، اما در عین حال احساس سوختن و فداکاری را نیز مورد اشاره قرار میدهد. او خود را به شمعی تشبیه میکند که برای دیگران میسوزد و از این سوزش، آگاهی و نکتههای عمیق درباره زندگی و انسانیت را به دست میآورد. در نهایت، او از نقصان و کمبودهای زندگی یاد میکند و نشان میدهد که هرچه برای دیگران میسوزد، او را به شناخت بیشتری از خود و دنیایش میرساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند قبا بر قد دل دوختم
چند چراغ خرد افروختم
پیر فلک را که قراریش نیست
گردش بس بوالعجب آموختم
گنج کرم آمد مهمان من
وام فقیران ز کرم توختم
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
بر مثل شمعم من پاکباز
ریختم آن دخل که اندوختم
بس که بسی نکته عیسی جان
در دل و در گوش خر اسپوختم
بس که اذا تم دنا نقصه
تا بنگوید صنم شوخ تم