آمدستیم تا چنان گردیم
که چو خورشید جمله جان گردیم
این شعر بیانگر آرزوی شاعر برای ارتقاء انسانی و تبدیل به موجودی نورانی و دوستدار دیگران است. او میخواهد که به مانند خورشید درخشان باشد و به عنوان یار غمخوار مردم عمل کند. شاعر به دنبال گسترش وجود و عواطف خویش است تا به همگان آرامش و امان ببخشد و در عین حال از ترس و نگرانیها رها شود. در نهایت، او بر این باور است که برای دستیابی به این وضعیت عالی، باید از الفاظ و زبان فراتر برود و به عمق معانی و احساسات انسانی توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدستیم تا چنان گردیم
که چو خورشید جمله جان گردیم
مونس و یار غمگنان باشیم
گل و گلزار خاکیان گردیم
چند کس را نییم خاص چو زر
بر همه همچو بحر و کان گردیم
جان نماییم جسم عالم را
قره العین دیدگان گردیم
چون زمین نیستیم یغماگاه
ایمن و خوش چو آسمان گردیم
هر کی ترسان بود چو ترسایان
همچو ایمان بر او امان گردیم
هین خمش کن از آن هم افزونیم
که بر الفاظ و بر زبان گردیم