بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم
ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
در این شعر، شاعر از حالاتی چون مستی و بیخبری سخن میگوید. او میگوید که تحت تأثیر شراب، از هویت و آگاهی خویش فاصله گرفته و به خرابات (محلهای ویرانه و نابسامان) مراجعه کرده است. او به ناتوانی خرد در درک عمیقتر اشاره کرده و سینهاش را تنگ و چهرهاش را زرد توصیف میکند. شاعر در این مسیر به دنبال درمان و خوشبختی است و میخواهد دکان پزشکان را خراب کند، زیرا خود شرابخانهای از رحمت و عشق درونش ایجاد کرده است. او به ستایش خداوند میپردازد و عشق را بهعنوان بهشت الهی خود معرفی میکند. در انتها، شاعر به قدرت عشق و اثر آن بر مریدان و انسانها تأکید میکند و خواستار سکوت برای جلوگیری از فتنههای کلامی میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم
ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه
به پیشگاه خرابات روی آوردم
خرد که گرد برآورد از تک دریا
هزار سال دود درنیابد او گردم
فراختر ز فلک گشت سینه تنگم
لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم
دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد
که من سعادت بیمار و داروی دردم
شرابخانه عالم شدهست سینه من
هزار رحمت بر سینه جوامردم
هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را
که دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم
چو خاک شاه شدم ارغوان ز من رویید
چو مات شاه شدم جمله لعب را بردم
چو دانهای که بمیرد هزار خوشه شود
شدم به فضل خدا صد هزار چون مردم
منم بهشت خدا لیک نام من عشق است
که از فشار رهد هر دلی کش افشردم
رهد ز تیر فلک وز سنان مریخش
هر آن مرید که او را به عشق پروردم
چو آفتاب سعادت رسید سوی حمل
دو صد تموز بجوشید از دی سردم
خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدی
هزار پرده دریدی زبان من هر دم