بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و زیبایی است. شاعر از محبوب خود میخواهد که چشم خود را باز کند و زیباییاش را ببیند. او به حس پروانهای که به دور شمع میچرخد اشاره میکند و میگوید که عشق، دلیری و قوت به او دادهاست. شاعر ترس از عشق را رد میکند و برعکس، خود را در آغوش عشق ایمن میداند. او از شگفتی و شادی خود در عشق و زیبایی محبوب سخن میگوید و به تشبیههای زیبایی همچون باغ گل و سرو سربلند میپردازد. در نهایت، او به سستدلان هشدار میدهد که عشق آنها را به استقامت و قوت تبدیل میکند. این شعر به قدرت عشق و زیبایی اشاره دارد که روح و وجود انسان را بالا میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانهای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژدهای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بیمن شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیدهایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شدهای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم