چیزی مگو که گنج نهانی خریدهام
جان دادهام ولیک جهانی خریدهام
در این شعر، شاعر از یک گنج پنهانی که به آن دست یافته سخن میگوید. او با اشاره به اینکه جان خویش را برای جهانی با ارزشتر فدای کرده است، نشان میدهد که ارزشهای او فراتر از مادیات است. رویکرد او به دنیای مادی و روحی خود را با مثالهایی از طلا و زیباییهای عشق بیان میکند. او از تجربه عشق و دلبستگی خود به معشوقهاش سخن میگوید و اینکه چگونه احساسات عمیق او از عواطف انسانی او ناشی میشود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که آنچه به دست آورده، چیزی فراتر از هر چیزی است که میتواند با زبان بیان کند و نیاز به تصویرسازی از آن دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چیزی مگو که گنج نهانی خریدهام
جان دادهام ولیک جهانی خریدهام
رویم چو زرگر است از او این سخن شنو
دادم قراضه زر و کانی خریدهام
از چشم ترک دوست چه تیری که خوردهام
وز طاق ابروش چه کمانی خریدهام
با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
با کس نگویم این ز فلانی خریدهام
هر چند بیزبان شده بودم چو ماهیی
دیدم شکرلبی و زبانی خریدهام
ناگاه چون درخت برستم میان باغ
زان باغ بینشانه نشانی خریدهام
گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست
لیک از میان نیست میانی خریدهام
کردم قران به مفخر تبریز شمس دین
بیرون ز هر دو قرن قرانی خریدهام