من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
شاعر در این شعر به عواطف و احساسات خود اشاره میکند و از خشم و ناامیدی سخن میگوید. او از شب تاریک خود و خشم ناشی از آن صحبت میکند و به گدایی خود اشاره میکند که از قدرت و سلطنت خشمگین است. شاعر بیان میکند که با وجود احساس خشم، مستحق لطف و محبت بوده و از این وضعیت بهانهای برای خود درست کرده است. همچنین به تضادهایی که در زندگیاش تجربه کرده و فریبهایی که از ثروت و مقام دریافت کرده اشاره دارد. در نهایت، شاعر احساس کوچکی و ضعف خود را در برابر عظمت آفرینش و خداوند ابراز میکند و به این موضوع میپردازد که عدم تحمل این ناامیدی و خشم برایش دشوار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه
کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم
گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم
هم آه برنیارم از آه خشم کردم
گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر
از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم
ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان
وز کهربای عالم من کاه خشم کردم
ما ذرهایم سرکش از چار و پنج و از شش
خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم
این را تو برنتابی زیرا برون آبی
گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم