اندر دو کون جانا بیتو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
شاعر در این شعر به بیان عشق و عشقورزی میپردازد و میگوید بدون معشوق خود هیچ لذتی را تجربه نکرده است. او از شگفتیهایی که در زندگی دیده یاد میکند و معتقد است هیچکدام به اندازه عشق و زیبایی معشوقش شگفتانگیز نیستند. شاعر به توصیف مقام و عظمت عشق میپردازد و میگوید که همه چیز در زندگی او به عشق وابسته است و هیچ چیزی را جز عشق و محبت او نمیتواند به عنوان اصل و ریشه وجود خود ببیند. در پایان، او از لحاظ روحی و معرفتی بیان میکند که بدون وجود معشوق، هیچ ارزش و زیبایی در زندگی احساس نمیکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اندر دو کون جانا بیتو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر
محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم
من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم
چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت
جز لطف بیحد تو آن را سبب ندیدم
ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده
اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم
زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد
وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم
چندان بریز باده کز خود شوم پیاده
کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم
ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو
ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
ای عشق بیتناهی وی مظهر الهی
هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم
پولادپارههاییم آهن رباست عشقت
اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم
خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم
ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جانها
بیبصره وجودت من یک رطب ندیدم