رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و شدید خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او به حالت بیخودی و عاشقانهگی خود اشاره میکند و از جنگ جانش با خود میگوید. شاعر در دلدار خود را به شدت میجوید و در تلاش است تا فقط او را ببیند. او از زخمهای عاطفی و داغ عشق، و همچنین از خوشحالی و شادابی ناشی از عشق یاد میکند. شاعر در نهایت به شناخت عمیقتری از عشق و وجود خود دست مییابد و بیان میکند که چه قدر معشوق برای او مهم است. همچنین، اشارهای به هویت خود و ارتباطش با گذشتگان دارد. این شعر، مجموعهای از عواطف و تفکرات فلسفی و عرفانی در مورد عشق و هستی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم
تا چشمها به ناگه در روی او گشادم
با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان
گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من
نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم
گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم
ای تو صلاح جانم بیتو چه در فسادم
ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده
وز نور رویت آمد عهد الست یادم
از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان
از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم
تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی
تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم