گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و دلبستگی خود صحبت میکند. او دربارهٔ دشواریهای ایجاد شده در رابطهاش و احساس ناتوانیاش در رسیدن به محبوبش میگوید. شاعر در عین حال به زیبایی و تسلط محبوبش اشاره میکند و از شکستن قید و بندهای ناخواسته در عشق سخن میگوید. او احساس میکند که با وجود درد و رنج، نمیتواند از عشق محبوب تازهاش دور شود و در تلاش است تا خود را به او نزدیک کند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که وجود محبوبش به او زندگی میبخشد و در سایهٔ او حتی مرگ را هم به فراموشی میسپارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقههای زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم