یک دمی خوش چو گلستان کندم
یک دمی همچو زمستان کندم
در این شعر، شاعر به توصیف لحظات مختلف زندگی میپردازد و بیان میکند که در هر لحظه چه احساسی دارد. او از لحظات خوشی مانند گلستان و شادی کودکانه تا لحظات سخت و سرد زمستانی میگوید. شاعر به تضادهایی اشاره میکند که در زندگی تجربه میکند، از شادابی و روشنی خورشید تا تاریکی و سکوت شب. در نهایت، او از عشق و شکرگزاری نسبت به زیباییها و لذتهای زندگی سخن میگوید و بر اهمیت لحظات زندگی تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک دمی خوش چو گلستان کندم
یک دمی همچو زمستان کندم
یک دمم فاضل و استاد کند
یک دمی طفل دبستان کندم
یک دمی سنگ زند بشکندم
یک دمی شاه درستان کندم
یک دمم چشمه خورشید کند
یک دمی جمله شبستان کندم
دامنش را بگرفتم به دو دست
تا ببینم که چه دستان کندم
دردی درد خوشش را قدحم
گرچه او ساقی مستان کندم
زان ستانم شکر او شب و روز
تا لقب هم شکرستان کندم