عاقبت ای جانفزا نشکیفتم
خشم رفتم بیشما نشکیفتم
شاعر در این شعر از احساس دلتنگی و جدایی صحبت میکند. او به شدت از دوری محبوبش رنج میبرد و هرگز نمیتواند عادت کند. او میگوید که در این جدایی هیچگاه آرامش نداشته و از بودن یا نبودن نمیتواند شکایت کند. شاعر در عین حال، با وجود درد و ناراحتی، به یاد محبوبش همچنان پیوسته و حس عمیق عشق را تجربه میکند. او به طرب و شادی نیز اشاره میکند و از معشوقش درخواست میکند که به خاطر خدا دوباره برگردد. به طور کلی، شعر بیانگر عمق احساس و دلبستگی شاعر به محبوبش و ناتوانی او از پذیرش جدایی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاقبت ای جانفزا نشکیفتم
خشم رفتم بیشما نشکیفتم
در جدایی خواستم تا خو کنم
راستی گویم، جدا نشکیفتم
کی شکیبد خود کهی از کهربا؟
کاهم و از کهربا نشکیفتم
هر جفاکش طالب روز وفاست
من جفاکش از وفا نشکیفتم
نرم نرمک گویدم بازآمدی
گویمش ای جان ما نشکیفتم
ای دل و ای جان و چشم روشنم
بیپناه توتیا نشکیفتم
بر سرم میزد که دیدی تو سزا
ناسزایم ناسزا نشکیفتم
آزمودم مردگی و زندگی
در فنا و در بقا نشکیفتم
مطربا این پرده گو بهر خدا
ای خدا و ای خدا نشکیفتم