دوش عشق شمس دین می باختیم
سوی رفعت روح می افراختیم
این شعر از عشق و شور و شوق برای معشوق سخن میگوید. شاعر در آن به زیبایی و ارادت خود نسبت به شمس دین اشاره دارد و بیان میکند که چگونه در غم فراق او زندگی میکنند و با عشق او جان خود را فدای او میسازند. عشق شمس به آنها زندگی و جان تازهای میدهد و آنها در فرایند عشق، خود را خالی از هر چیز دیگری میدانند. شاعر از پردههای عشق و تداوم تلاش برای نزدیکتر شدن به معشوق میگوید و در نهایت به تابش آفتاب از سوی تبریز اشاره میکند که به آنها نیرو و امید میبخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش عشق شمس دین می باختیم
سوی رفعت روح می افراختیم
در فراق روی آن معشوق جان
ماحضر با عشق او می ساختیم
در نثار عشق جان افزای او
قالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر می بداد
ما در این داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگی
کز شعاعش پردهها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پردهای
حیله حیله پیشتر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آن
همچو ماه چارده می تاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتاب
تا دل از رخت طبیعت آختیم