من به سوی باغ و گلشن می روم
تو نمیآیی میا من می روم
در این شعر، شاعر به سمت باغ و گلستان میرود ولی محبوبش او را همراهی نمیکند. او در روز تاریک بیروی محبوبش به دنبال نور و روشنایی میگردد. جانش در حال رفتن است و او احساس میکند که بیتن به سوی محبوبش میرود. بوی سیب از باغ جان به او میرسد و او مست و شاداب سیب خوردن میشود. شاعر از عیش و زندگی خوشش همچنان در جایی که عیش میکند میباشد. او به هیچ چیزی جز عشق محبوبش توجه نمیکند و در مسیر او همانند کوه استوار و محکم میرود. شاعر از درد فراق محبوب، گریبانش را دریده و در پی او میشتابد. هرچند آتش عشق او را میسوزاند، او همچنان به سمت محبوبش میرود و با وجود ظاهر محکم و کوهمانندش، به آهستگی و ذرهذره به سوی روزنهای که به محبوبش راه میبرد، حرکت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من به سوی باغ و گلشن می روم
تو نمیآیی میا من می روم
روز تاریک است بیرویش مرا
من برای شمع روشن می روم
جان مرا هشتهست و پیشین می رود
جان همیگوید که بیتن می روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جان
مست گشتم سیب خوردن می روم
عیش باقی شد مرا آن جا که من
از برای عیش کردن می روم
من به هر بادی نگردم زانک من
در رهش چون کوه آهن می روم
من گریبان را دریدم از فراق
در پی او همچو دامن می روم
آتشم گرچه به صورت روغنم
و اندر آتش همچو روغن می روم
همچو کوهی می نمایم لیک من
ذره ذره سوی روزن می روم