من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
در این شعر، شاعر از دلتنگی و احساس جدایی حرف میزند. او به سفر خود به بیابان مغیلان اشاره میکند و میگوید که در حال حرکت به سمت معشوق است، اما همچنان در دل او باقی مانده و آثار عشق را حس میکند. شاعر از ناپیدا بودن دست محبت و تاثیر آن بر خود صحبت میکند و به تجلیات وجودی خود در مقایسه با چیزهای بزرگتر مثل دریا و خورشید اشاره میکند. در نهایت، او تاکید میکند که این سفر و سخن گفتن به پایان نمیرسد و همچنان در جستجوی معشوقهاش ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد
تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من ماندهست
کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانک جان این جاست و بیجان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد
من پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست
تا که من پیدا و پنهان می روم
این همان دست است کاول او مرا
جمع کرد و من پریشان می روم
در تماشای چنین دست عجب
من شدم از دست و حیران می روم
من چو از دریای عمان قطرهام
قطره قطره سوی عمان می روم
من چو از کان معانی یک جوم
همچنین جو جو بدان کان می روم
من چو از خورشید کیوان ذرهام
ذره ذره سوی کیوان می روم
این سخن پایان ندارد لیک من
آمدم زان سر به پایان می روم