عاشقم از عاشقان نگریختم
وز مصاف ای پهلوان نگریختم
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و تجربههای خود میپردازد. او از گریز از عاشقان و میدانهای نبرد سخن میگوید و در عین حال به شجاعت خود در مواجهه با چالشها اشاره میکند. با حمله به شیران و عزم برای رسیدن به آسمان، نشان میدهد که به دنبال کسب دانش و درک عمیقتری از زندگی است. او همچنین به کارکرد داروهایش اشاره میکند که میتواند درد را از میان ببرد و از تهدیدهای دیگران هراسی ندارد. شاعر به زندگی پرشور و جاندار خود میبالد و به حضور شمس تبریزی اشاره میکند که او را به سوی حقیقت و واقعیت میکشاند. در نهایت، این شعر ترکیبی از عشق، شجاعت و جستجوی حقیقت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاشقم از عاشقان نگریختم
وز مصاف ای پهلوان نگریختم
حمله بردم سوی شیران همچو شیر
همچو روبه از میان نگریختم
قصد بام آسمان می داشتم
از میان نردبان نگریختم
چون که من دارو بدم هر درد را
از صداع این و آن نگریختم
هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت
داروم من همچنان نگریختم
پیرو پیغامبران بودم به جان
من ز تهدید خسان نگریختم
زنده کوشم در شکار زندگی
زنده باشم چون ز جان نگریختم
چشم تیراندازش آنگه یافتم
که ز تیر خرکمان نگریختم
زخم تیغ و تیر من منصور شد
چون که از زخم سنان نگریختم
بحر قندم از ترش باکیم نیست
سودمندم از زیان نگریختم
شمس تبریزی چو آمد آشکار
ز آشکارا و نهان نگریختم