دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
بس معلق زنانی شعلهها اندر اشکم
این شعر به مسائل عمیق وجودی و انسانی پرداخته و احساسات شاعر را نسبت به زندگی و دنیا بیان میکند. شاعر از گردشی بینهایت در زندگی صحبت میکند و به تضادهای خوشی و ناخوشی اشاره دارد. او به حالتهای مختلف زندگی اشاره میکند و نشان میدهد چگونه در لابهلای سادگی و پیچیدگیها، عشق، عقل و صبر از وجود ما نشأت میگیرند. همچنین، شاعر به غفلت بشر از معنا و حقیقت زندگی اشاره میکند و آن را با مثالهای مذهبی و فلسفی به تصویر میکشد. در نهایت، او به تلاش برای درک و فهم حقیقت و ارتباط میان زندگی مادی و معنوی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
بس معلق زنانی شعلهها اندر اشکم
بیگنه بیجنایت گردشی بینهایت
بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم
گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش
هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم
صورتت سهمناکی حالتت دردناکی
گردش آسیاها داری و پیچ ارقم
گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس
کو بهشت جهان را می کند چون جهنم
در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی
سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم
او نهانی است یارا این چنین آشکارا
پیش کرده است ما را تا شود او مکتم
کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان
گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم
چون تن خاکدانت بر سر آب جانت
جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم
در تتق نوعروسی تندخویی شموسی
می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم
خاک از او سبزه زاری چرخ از او بیقراری
هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم
عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی
عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم
باد پویان و جویان آبها دست شویان
ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم
بحر با موجها بین گرد کشتی خاکین
کعبه و مکهها بین در تک چاه زمزم
شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن
که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم