روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
این شعر به موضوع عشق و شوق به معشوق میپردازد. شاعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره میکند و از احساسات عمیق خود در برابر او سخن میگوید. او خواهان لحظاتی عاشقانه است که در آنها از شادی و زیبایی لذت ببرند و به جشن و شادی بپردازند. احساس مستی و سرخوشی در برابر عشق و زیبایی معشوق، محور اصلی این اشعار است. همچنین، شاعر به عبور از مشکلات و غمها با جهل از زمان و دنیا اشاره میکند و به تقدیر و سعادت ناشی از وجود معشوق تأکید میکند. در نهایت، شاعر از فکر و گفتوگو درباره عشق خودداری میکند و بر لزوم تجربه و حس کردن آن تأکید دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
مشتری وار سر زلف مه خود گیریم
فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا
همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم
تا سبووار همه بر خم خمار زنیم
تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید
نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم
چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد
واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم
وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند
ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم
خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا
خاک در دیده این عالم غدار زنیم
می کشانند سوی میمنه ما را به طناب
خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم
شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی
خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون که طور
گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم
هله باقیش تو گو که به وجود چو توی
سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم