چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم
این شعر به دعوت به بیداری و شجاعت پرداخته و از خوانندگان میخواهد که نسبت به دنیا و زندگی فعال باشند. شاعر بر این باور است که باید از رحمت الهی بهرهمند شد و با جسارت به جلو رفت. او تصاویری از شجاعت و قدرت (مانند شیران) را به کار میبرد و بر لزوم پرهیز از ترس تاکید میکند. همچنین اشاره میکند که در زندگی نباید به دنیا و مسائل دنیوی بسنده کرد و باید به عمق حقیقت و معنای واقعی زندگی توجه داشت. در نهایت، شاعر از بالاتر بودن مقام عشق و زیباییها سخن میگوید و همگان را به تلاش و ایثار دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم
آن کمیت عربی را که فلک پیمای است
وقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم
خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاه
شیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم
در زندان جهان را به شجاعت بکنیم
شحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم
زنگیان شب غم را همه سر برداریم
زنگ و رومی چه بود چون به وغا بستیزیم
قدح باده نسازیم جز از کاسه سر
گرد هر دیگ نگردیم نه ما کفلیزیم
ز آخور ثور برانیم سوی برج اسد
چو اسد هست چه با گله گاو آمیزیم
اندر این منزل هر دم حشری گاو آرد
چاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم
موج دریای حقایق که زند بر که قاف
زان ز ما جوش برآورد که ما کاریزیم
بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزار
صدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم
گلرخان روی نمایند چو رو بنماییم
که بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم
وز سر ناز بگوییم چه چیزید شما
سجده آرند که ما پیش شما ناچیزیم
گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شما
روی ناشسته و آلوده و بیتمییزیم
آهوان تبتی بهر چرا آمدهاند
زانک امروز همه مشک و عبر می بیزیم
چون دهد جام صفا بر همه ایثار کنیم
ور زند سیخ بلا همچو خران نسکیزیم
تاب خورشید ازل بر سر ما می تابد
می زند بر سر ما تیز از آن سرتیزیم
طالع شمس چو ما راست چه باشد اختر
روز و شب در نظر شمس حق تبریزیم