منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
این شعر از مولانا جلالالدین محمد بلخی (رومی) به موضوع عشق و دلدادگی میپردازد. شاعر خود را به عنوان دزدی معرفی میکند که در جستجوی "گوهر" یا محبت الهی است. او در توصیف عشق به یوسف، به زیبایی و جذابیت او اشاره دارد و بیان میکند که چگونه عشق او همه چیز را در زندگیاش دگرگون کرده است. شاعر به عشق به عنوان نیرویی قدرتمند اشاره میکند که او را از دنیا و دیگران جدا کرده و در مسیری روحانی قرار داده است. در نهایت، او به حقیقت شمس تبریز اشاره میکند که نور و روشنایی را در زندگی او به ارمغان آورده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودم
چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من دارد
کی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین
چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه است که اندر دل و جانها گردد
که من از گردش او بس چو فلک گردیدم
جان اخوان صفا اوست که اندر هوسش
همه دردی جهان در سر خود مالیدم
اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهان
من بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم
هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان
از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم
زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستم
زان گزیدهست مرا حق که تو را بگزیدم
بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی است
که چو گل در چمنش جامه جان بدریدم
اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری است
که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم
بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتم
و آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم
شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور
من به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم