از بت باخبر من خبری می رسدم
وز لب چون شکر او شکری می رسدم
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. او خبرهایی از معشوقش میشنود و از لذتی که از لبهای شیرین او میبرد، مینویسد. هر لحظه از باغ عشق او گلهای تازهای میچید و تحت تأثیر عشقش به حالت هشیاری خاصی دچار شده است. او به چندین حالت از عاشقانی اشاره میکند که یا در آتش عشق سوختهاند یا در ناکامی از در خانه معشوق انتظار میکشند. به طور کلی، شعر توصیفی است از حالات مختلف عاشقان و تأثیری که معشوق بر آنها دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از بت باخبر من خبری می رسدم
وز لب چون شکر او شکری می رسدم
شکر اندر شکر اندر شکر است
شکری در دهن است و دگری می رسدم
هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم
هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی
عاشق سوخته خیره سری می رسدم
آن یکی زرد شده کآتش او می کشدم
وین دگر هست که از وی نظری می رسدم
وان دگر بر در آن خانه او بنشسته
که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم
وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده
که ز خاکش صفت جانوری می رسدم