عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
این شعر به توجیهاتی اشاره دارد که عقل و عشق هر کدام به نوعی تلاش میکنند تا فرد مورد نظر را فریب دهند. شاعر بین عقل و عشق در حال جدال است؛ عقل میگوید که باید با کلام فریب داد، در حالی که عشق پیشنهاد میکند که به سادگی و با جان خود فرد را وسوسه کند. او همچنین به فرشتهوار بودن معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز در دنیا نمیتواند او را فریب دهد. معشوق در واقعیت بالاتر از مادیات و ظواهر است و شاعر هر تلاشی را که برای فریب او انجام دهد، بینتیجه میداند. در نهایت، عشق و تحسین او از شمس تبریز به عنوان محبوب خود، نشانگر عمق احساسات و معرفت اوست و بیان میکند که چگونه فراتر از فریبهای دنیوی، تنها عشق واقعی میتواند حقیقت را پایدار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بیهوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشتهست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کیش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم