دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و ابراز میکند که از خاطر مردم دوری کرده و به جمال او خیره شده است. او به حالت مستی و فضاهای معنوی پرداخته و به نیکی و بخشایش معشوق خود دچار شده است. شاعر از ناپایداری افکار و احساسات خود میگوید و بیان میکند که برای رسیدن به نور و حقیقت، گاهی باید از خود و میلهای نفسانی فارغ شود. در عین حال، او در عشق به معشوق، از دل تنگی و درد نیز سخن میگوید. در نهایت، اشارهای به شمس تبریز میکند که نماد نور و روشنایی است و عشق به او را با فراز و نشیبهای روحی و عاطفی در هم میآمیزد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بیخبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همیدزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گرچه زارم ز غمش همچو هلال عیدم