نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
در این شعر، شاعر از معشوقش درخواست میکند که نگاهی به حال او کند، زیرا او در زندگیاش هیچ کس دیگری جز او ندارد. شاعر به عدم شادی و غم و اندوهی که از دوری معشوقش به دل دارد اشاره میکند و میگوید که حتی اگر بخواهد به شادی دست یابد، باز هم غم معشوقش در دل او سنگینی میکند. شاعر به شراب و خوشیهای ناشی از وصال معشوق اشاره میکند و احساس میکند که اگر معشوقش او را ترک کند، او به شدت دچار ناراحتی خواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
چه کمی درآید آخر به شرابخانه تو؟
اگر از شراب وصلت ببَری ز سر خُمارم
چو نیَم سزای شادی، ز خودم مدار بیغم
که در این میان همیشه غم توست غمگسارم