فلکا بگو که تا کی گلههای یار گویم
نبود شبی که آیم ز میان کار گویم
این شعر درباره عشق و فراق است. شاعر به حال و هوای خود اشاره میکند و از درد جدایی از معشوق میگوید. او به زیبایی طبیعت و گلها اشاره میکند و احساساتش را نسبت به معشوق توصیف میکند. همچنین به انتظار و امید به وصال معشوق اشاره کرده و از تاثیر عشق بر دل و جانش صحبت میکند. در نهایت، شاعر نشان میدهد که چگونه عشق او را تحت تاثیر قرار داده و از آن احساس عمیق و دردناک را تجربه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فلکا بگو که تا کی گلههای یار گویم
نبود شبی که آیم ز میان کار گویم
ز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرا
بجهم از این میان و سخنِ کنار گویم
ز فراق گلستانش چو در امتحان خارم
برهم ز خار چون گل سخن از عذار گویم
همه بانگ زاغ آید به خرابههای بهمن
برهم از این چو بلبل صفت بهار گویم
گرهی ز نقد غنچه بنهم به پیش سوسن
صفتی ز رنگ لاله به بنفشه زار گویم
بکشد ز کبر دامن دل من چو دلبر آید
بدرد نظر گریبان چو ز انتظار گویم
بنهد کلاه از سر خم خاص خسروانی
بجهد ز مهر ساقی چو من از خمار گویم