دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
این شعر درباره عشق و وابستگی عاطفی است که شاعر به معشوق خود دارد. او در ابتدا از تصمیمش برای دوری از عشق و حفظ آرامش صحبت میکند، اما به زودی میفهمد که این تصمیم شکست خورده و احساس آرامشاش از بین رفته است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره میکند و بیان میکند که هیچ کس نمیتواند مانند او باشد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و وابستگی به معشوق برایش بسیار ارزشمندتر از هر چیز دیگری است. همچنین به لطافت و دلنشینی معشوق اشاره دارد و احساسات عمیقش را نسبت به او بروز میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
ز ره زیادهجویی به طریق خیرهرویی
بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد
من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد
سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین
بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر
همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی
نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم
خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او
بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر
رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم