هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
این شعر به احساساتی عمیق و عشق و سرگشتگی شاعر اشاره دارد. شاعر از هوس و عشق خود میگوید و بیان میکند که به خاطر عشق، از خود بیخبر شده است. او عشق را منبع خوشنودی و زیبایی میداند و برای او جز جمال معشوقش هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد. همچنین او به سفر روحی و معنوی خود اشاره میکند و از فراق معشوق شکایت دارد، اما در عین حال بر این باور است که از عشقش چیزی جز خود آن نمیخواهد. در نهایت، شاعر با تعهد به معشوق و آرزوی دیدارش ابراز میکند که در عالم محبت و عشق، هیچ چیز دیگری برای او ارزش ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید
بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم