علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
به لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
شاعر در این اشعار از عشق و علم صحبت میکند و نشان میدهد که عاشقانهها را به عنوان بهایی برای زندگی نمیپذیرد. او احساس میکند که در دنیایی که تحت سلطه تقدیر است، نه از مقام و موقعیتی برخوردار است و نه میتواند بر سرنوشت خود تاثیری داشته باشد. همچنین او به حسرت از عالم هستی میگوید و میخواهد که آزادی و اختیار خود را حفظ کند، حتی اگر به بهای جانش تمام شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
به لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانم
چو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم
بروی ای عالم هستی همه را پای ببستی
تو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم