بت بینقش و نگارم جز تو من یار ندارم
توی آرام دل من مبر ای دوست قرارم
شاعر در این شعر به عشق و معشوق خود میپردازد و از نبود یار دیگری جز او سخن میگوید. او احساس ناراحتی و غم را از دوری معشوقش بیان میکند و تأکید دارد که هیچ چیزی جز عشق او برایش ارزش ندارد. معشوقش را با زیباییهایی چون ماه مقایسه میکند و اعلام میکند که فقط او را در زندگیاش میپذیرد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که presence او را به زندگیاش بیاورد و آن را پر از شادی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بت بینقش و نگارم جز تو من یار ندارم
توی آرام دل من مبر ای دوست قرارم
ز جفای تو حزینم جز عشقت نگزینم
هوسی نیست جز اینم جز از این کار ندارم
تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهی
تو مرا پشت و پناهی ز تو آراسته کارم
جز عشقت نپذیرم جز زلف تو نگیرم
که در این عهد چو تیرم که بر این چنگ چو تارم
تن ما را همه جان کن همه را گوهر کان کن
ز طرب چشمه روان کن به سوی باغ و بهارم