ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
شاعر در این شعر از عشق و محبت به معشوق خود سخن میگوید. او بیان میکند که عشقش به معشوق چنان عمیق است که تمام وجودش را تحت تأثیر قرار داده و تمامی زیباییها و شادیهایش را از وجود او میداند. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، احساسات خود را نسبت به معشوق بیان میکند و نشان میدهد که عشق او به حدی است که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. او به حالتهای مختلفی از عشق و شیدایی اشاره میکند و در نهایت از عمیق بودن احساس محبتش نسبت به معشوق سخن میگوید تا جایی که معشوق را دلیل زندگی و آرامش خود میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او
که از او من تن خود را ز شکر بازندانم
تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی
صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم
چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم
وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من
که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم
چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابم
چو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم
چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم
چه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم
چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را
به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم