من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
این شعر بیانگر احوالات روحانی و عوالم درونی شاعر است که از هویت و تعلقات دنیوی خود فاصله گرفته و به یک درک عمیقتر از وجود میرسد. او خود را نه به مواد و مادیات، بلکه به حقیقتی فراتر مییابد. شاعر به عشق و زیباییهای درونی اشاره میکند و میگوید که او از جنس روح و حقیقت است و از هر وابستگی دنیوی آزاد است. او به عشق اشاره میکند که او را تحت تأثیر قرار داده و بیان میکند که از صحبت و اشارات دنیوی عبور کرده و به ژرفای معانی و حقایق دست یافته است. این شعر به نوعی تأمل در نظام عشق و آگاهی روحی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من، وَ نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانهست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم