به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر به خدا قسم میخورد که به خاطر غم عشق معشوقش هرگز فرار نخواهد کرد و جانش را نخواهد داد. او آرزو دارد که با آمدن معشوق، مینوشد و در غیر این صورت هیچگاه از غمش رهایی نخواهد یافت. همچنین به زیبایی معشوقش اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که بدون او نمیتواند آرامش یابد. شاعر عشق را مانند عبادت واجب میداند و حتی درختی را تشبیه میکند که بدون عشق خالی از باروری است. در نهایت، او بر عظمت و جایگاه معشوقش در دل و وجودش تأکید میکند و به دیگران نیز توصیه میکند که به خدا در زمان سختیها پناه برند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بیرخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه
چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد یم شود او کنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا چو توی نیست ملازم
همگان وقت بلاها بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم