غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۱۱

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مکن ای دوست غریبم، سر سودای تو دارم

من و بالای مناره، که تمنّای تو دارم

۲

ز تو سرمست و خمارم، خبر از خویش ندارم

سر خود نیز نخارم، که تقاضای تو دارم

۳

دل من روشن و مُقبِل ز چه شد؟ با تو بگویم

که در این آینهٔ دل رخ زیبای تو دارم

۴

مکن ای دوست ملامت، بنگر روز قیامت

همه موجم، همه جوشم، دُرّ‌ِ دریای تو دارم

۵

مشنو قول طبیبان که شِکر زاید صَفرا

به شِکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم

۶

هله، ای گنبدِ گردون، بشنو قصّه‌ام اکنون

که چو تو همره ماهم، بَر و پهنای تو دارم

۷

برِ دربان تو آیم، ندهد راه و بِراند

خبرش نیست که پنهان، چه تماشای تو دارم!

۸

ز درم راه نباشد، ز سر بام و دریچه

سَتَر الله عَلَینٰا چه عَلالای تو دارم!

۹

هله، دربانِ عوان‌خو، مدهم راه و سقط گو

چو دفم می‌زن بر رو، دف و سُرنای تو دارم

۱۰

چو دف از سیلیِ مطرب هنرم بیش نماید

بزن و تجربه می‌کن همه هیهای تو دارم

۱۱

هله،زین پس نخروشم، نکنم فتنه نجوشم

به دلم حکم کی دارد؟! دل گویای تو دارم

بازگشت به سروده‌های مولانا