منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم
این شعر از یک عاشق است که تنها عشق و معشوق خود را میبیند و به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهد. او درباره عشقش میگوید که تنها دل و جانش به معشوق تعلق دارد و هیچکس دیگر را نمیتواند در دل خود جای دهد. عشق او به حدی عمیق است که همه چیز را فدای آن میکند و از زندگی خود بدون عشق معشوقش راضی نیست. او بیان میکند که تمام خوشیها و غمهایش مرتبط با این عشق است و بهدلیل عشقش هیچ اراده و خواستهای جز معشوق ندارد. در نهایت، او از ماهی به نام شمسالحق یاد میکند که نماد روشنی و حقیقت در زندگیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم
دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم
گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم
به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان
به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم
چو توی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم
جز یک جان که توی آن به کس اقرار ندارم
چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم
جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم
ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان
بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم
نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم
رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم
نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین
به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم
پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن
ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم
تو که بیداغ جنونی خبری گوی که چونی
که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم
چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم
سر این ماه شبستان سپهدار ندارم