چه کسام من؟ چه کسام من؟ که بسی وسوسهمندم
گَه از آن سوی کشندم، گَه از این سوی کشندم
این شعر بیانگر حالاتی از خودشناسی، سرگشتگی، و عشق است. شاعر درباره شگفتیهای وجود و رابطهاش با جهان صحبت میکند، از کششها و تضادهای درونیاش میگوید. او خود را بهعنوان موجودی در حال حرکت و ناپایداری توصیف میکند که در بین دو جهان کشیده میشود. بهعلاوه، شاعر به چالشهای زندگی و جستوجوی خوشی و عشق اشاره دارد و خواستار نوشیدنیای است که جانش را شاد کند. در کل، این شعر بهنوعی جستجو برای معنی و زیبایی در زندگی است و آن را در رابطهای عمیق با عشق و هستی جستجو میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه کسام من؟ چه کسام من؟ که بسی وسوسهمندم
گَه از آن سوی کشندم، گَه از این سوی کشندم
زِ کشاکش چو کمانام به کفِ گوشکشانم
قدَر از بام درافتد چو درِ خانه ببندم
مگر استارهیِ چرخم! که ز برجی سوی برجی
به نُحوسیش بگریم به سُعودیش بخندم
به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش
نفسی همتکِ بادم نفسی من هَلَپَندم
نفَسی آتشِ سوزان، نفَسی سیلِ گریزان
ز چه اصلم؟ ز چه فصلم؟ به چه بازار خرندم؟
نفسی فوقِ طباقم، نفسی شام و عراقم
نفسی غرقِ فراقم، نفسی رازِ تو رَندم
نفسی همرهِ ماهم، نفسی مستِ الهم
نفسی یوسفِ چاهم، نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم، که بر آن بامِ بلندم
بزن ای مطربِ قانون هوسِ لیلی و مجنون!
که من از سلسله جَستم؛ وَتَدِ هوش بِکَندم
به خدا که نگریزی! قدحِ مِهر نریزی!
چه شود ای شَهِ خوبان که کنی گوش به پندم
هله! ای اوّل و آخر! بده آن بادهیِ فاخر!
که شد این بزم منوّر به تو ای عشقِ پسندم
بده آن بادهیِ جانی زِ خراباتِ معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپَران ناطقِ جان را تو از این منطقِ رسمی
که نمییابد میدانِ بگو حرفِ سمندم