بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
این شعر به بیان احساسی عمیق و تجربهای معنوی میپردازد که در آن فرد از مرزهای مادی و فنا عبور کرده و به تجربهای پایدار و بقا دست مییابد. شاعر از آفرینش و نشانههای وجودی صحبت میکند و به ورود یار یا عشق اشاره میکند که باعث رهبر شدن او به سمت حقیقت و معنا میشود. در پایان، بر اهمیت خلقت و وجود انسان تاکید میشود و بر این نکته که در این سفر روحی، نمیتوان به چیزهای کم بها داد، بلکه باید با شکر و سپاس، بر سرنوشت خود فخر کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم
بینشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک
از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید
نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم
آتش جان سر برآورد از زمین کالبد
خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم
کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد
باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم
هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است
شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم