چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
شاعر در این بیتها از حال و وضعیت خود سخن میگوید. او به توصیف صبح و عشق میپردازد و خود را مانند سایهای میبیند که دور نور آفتاب در حرکت است. شاعر در زیست خود یادآور میشود که گاهی در حالت سجود است و گاهی ایستاده. او خود را در میان اثبات حقیقت میبیند و به تضادهایی که در وجودش حس میکند اشاره میکند. عشق و عقل را در تضاد با هم معرفی میکند و بیان میکند که عشق فراتر از اندیشه است. او احساس غریبی و بیقراری دارد و از وضعیت خود در این دنیا ابراز نارضایتی میکند. به طور کلی این اشعار به عواطف عمیق و پیچیدگیهای وجود انسانی اشاره دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب
گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
چون در این جا بیقرارم آخر از جاییستم