این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
جمع مستان را بخوان تا بادهها با هم خوریم
در این شعر، شاعر به وصف حال عاشقان و جستجوی شادی و سعادتی میپردازد که در دنیای غم و سختیها تلاش میکنند آن را پیدا کنند. او از جمع مستان دعوت میکند تا با هم باده بنوشند و از دردها و غمها فاصله بگیرند. شاعر به شخصیتهای بزرگی همچون جنید و بایزید اشاره میکند و نشان میدهد که در جمع عشق و صفا، حتی مرگ و غم نیز قابل تحملتر میشود. او به دنیای فانی و فریبنده اشاره کرده و بیان میکند که در تلاش برای رسیدن به عوالم بالاتر و عشق، با هم همراه میشوند. بهطور کلی، این شعر بازتابی از عشق، سعادت و تلاش برای فرار از غمها و سختیهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
جمع مستان را بخوان تا بادهها با هم خوریم
بادهای کابرار را دادند اندر یشربون
با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم
ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم
مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم
نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم
زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم
بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد
خالق آوردهست ما را تا که ما عالم خوریم
این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد
ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم
گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود
ور ز آدم زادهایم آن باده با آدم خوریم
گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم
گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم
ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق
هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم
گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم
گر چو خورشید آبها را جمله بیاشکم خوریم
شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم
لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم